صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
سلام
وبلاگم داره بسته میشه واسه همیشه وبلاگی که همیشه با بیشترین احساس براش مینوشتم وانگار فایده نداره انگار دیگه کلمات نمیتونن کمکم کنن دیگه خسته شدم از بس نوشتم داد زدم گریه کردیم باید بپذیرم که دیگه نمیاد خیلی خالی شدیم خالی از عشق خالی از امید خالی از آرزو حتی دیگه دیگه از فاتحه م خسته شدم نمیدونم احساس میکنم انقلاباتی در زندگیم در حال شکل افتادنه دیگه نمیخوام هیچ اعتراضی هیچ گلایه ی از عشقم بکنم از قحطی شقایق گفتم از زمستان اخر گفتم از بوزینه وانسان گفتم نمیدونم از کی باید اعتراض کنم زندگی ماها چرا اینجوری شده؟ماها توزندگی حداقل دل یه نفر رو شکوندیم وبی تفاوت از کنارش رد شیدیم فکرشو نمیکردم یه روزی یه نفر این کارو بسرخودمونم بیاره همیشه به یکی هرچند عشق بدی همون قدر عشق برداشت میکنی شاید یادمان رفته که آدمیم بنظرم زندگی یعنی خالی وپر نه اون خالی همیشه خالیه ونه پر همیشه پر نه امید همیشه امید میده نه نا امیدی باید جدی گرفتش نه شادیش همیشه شادیه ونه غمش همیشه غم این خاصیت زمان وگذر عمره وفقط تو دنیا یه چیزه که حقیقته وهمیشگی اونم واژه تلخ مرگه اونم خاصیت گذر عمره باید بیشتر به فکر زندگی باشیم برای آرامش بشر باید زندگی روتغییربدیم وبذاریم بقیه م زندگی کنن براستی کجاست اون دشت شقایق؟ خیلیا قبل از ماها اومدن ورفتن عاشق شدن ومردن امروز به اینجا رسیدیم امروزم تا آخرین نقطه. فقط بذارین یه جمله دیگه واسه عشقم بگم : اگه تو شبهات هنوز ماه رو داری من اون ماه رو دادم به تو یادگاری تورو خدا منو تنها نذارین دوستان نظرات شما همه ش یادگاریه اینم بگم این وبلاگ حذف نمیشه وتا ابد خواهد بود پایان mano-khode-man.blogfa.com + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 13:10 توسط Mali |
لالا لالا گل زيره ، بابات دست هاش به زنجيره
می گه هـرگـز نگو ديره کـه هـر روز ، روز تقديره لالا لالا گـل گـندم چـي اومد بر سر مـردم ميون آتـش افتاديم ، شديم از روی دنيا گم لالا لالا بد آورديـم ، بـه نام زندگـی مرديم خيانت شـکل ياری شد ؛ ز ياران پشـت پا خورديم لالا لالا گل لالـه ، حـريم عـشـق پاماله سياهی رنگ هر سفره سر هفت سين هر ساله لالا لالا گـل زيره ، بابات دست هاش به زنجيره می گه هـرگـز نگو ديره که هر روز ، روز تقديره ولی با دسـت خـود ما را بـه قـربانـگاه مـي بردند کجايند آن همه دلسـوز در ايـن هـنگامه ماتم؟ که رفـتـند و رهـا کـردنـد مـن و ما را به حـال هـم لالا لالا گــل مـريـم ، شـکسـته حرمت آدم شـديـم آواره عالم ، چــرا تـشنه به خون هم خوشبختی ريـشـه ی ما بود ، هـمه انديشـه ی ما بود ولـي در آن روی سـکـه تبـر بـر ريشـه ما بـود گل و گلدون و گل خـونه شـده امروز يک ويـرونه سـر فواره هــا خونه ، ببـين مردن چه آسونه + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 17:50 توسط Mali |
سلام به همه دوستان بهاردر نگاه اول نشانه تازه گي طراوت دوستي عاشق شدن ولي براي من هواي خوش عيد خيلي تلخه صداي پرستوها آدمو به وجد مياره اما من نه.ميخوام از پارسال بنويسم سالي كه يادم نميره هيچ وقت .الانم حالم ازهواي بهار بهم ميخوره تنم ميلرزه براستي كه عجب شبي بود شب آخر شبي كه رفتي سفر يادم مياد مثل ديوانه ها شده بودم داد ميزدم تو كوچه پشت تلفن خواهش ميكنم گوش بده به حرفام داغون شدم ديوانه شدم ميخواستم همون شب كارخودمو تموم كنم 10 تاقرص آرامبخش خوردم فك وصورتم بي حس شده بود قلبم آروم ميزد موهام يخ زده بودلبم ناي حرف زدن نداشت پاهام انگار فلج شده بود تا صبح داد زدم ساعت4 بافريادم همه از خواب پريدن به زوررفتم بيمارستان به زور سرم وآمپول سر حال اومدم هنوز اين جريانو واسه هيچ كي نگفتم ولي دريغ از اون كه يه دفه م احوالمو بپرسه بد جوري كمرم شكست در اون شب درست 13 اسفند بود درست همين امروز كل بدبختيم از اون روز شروع شدم خيانت پشت خيانت نيرنگ پشت نيرنگ از آدمهاي به قول خودشون آدم حسابي فقط بخاطر اينكه منو كوچيك كنن اونم از كيا ! از نزديك ترينآدمهاي دور برم نزديك ترين فاميلام تنها دوست من رضا حاتمي بود كه جاداره ازش تشكر كرد بعضي ازاينا مارو ميخواستن بقول خودشون تا پاي دار ببرن اما هميشه اين حقيقته كه پيروز مشه حالا يه سال از اون روز ميگذره هر روز برام تازه گي داره هيچ عشقي من ديگه نميخوام هيچ وقت عاشق نميشم قسم خوردم عشق مثل يه پله ميمونه كه هرچي ازش بالا بري هنگام افتادن بيشتر كمر آدم ميشكنه من نزديك به 3 سال از اين پله بالا رفتم. قديما وقتي صبحا پنجره رو باز ميكردم هواي بهار با صورت و موهام بازي ميكرد چشمهامو ميبستم تمام خاطرات كودكي وبچه گيم زنده ميشد بوي باران و بوي خاك اما الان بوي عيد منوياد ظلم وخيانت و نيرنگ ميندازه غم عشقم كم بود پشت پاي نارفيق فاميل وآشنا واضحتر بگم احمقان كور كه از موفقيت من الف بچه ميترسيدن به مشكلاتم اضافه شد! بيچاره رضا حاتمي اونم خيلي درد سر براش درست شد انقدر بدشانسم كه حتي الانم مي ترسه كه وقتي با منه مشكلي براش درست نشه و كسي اونو با من نبينه! نميدانم چيكار كنم؟يه روزي حق خودمواز دنيا ميگيرم حق من خيلي بيشتر از اين روزگاره امروزمه همه اين اتقاقت طول اين يك سال اتفاق افتاد ولي بصورت تدريجي.زماني كلكسيون بد بختي هام تكميل ميشه كه ميفهمي وقت رفتتنه بايد بري همين روزها .كاش يه شب فقط يه شب به سراغم بياي... . وقتي كه گل در نمياد سواري اين ور نمياد كوه وبيابون چي چيه؟ وقتي كه بارون نمياد ابر زمستون نمياد اين همه ناودون چي چيه؟ حالا تو دست بيصدا دشنه ما شعر وغزل قصه مرگ عاطفه خوابهاي خوب بغل بغل انگار باهم غريبه ايم! خوبي ما دشمنيه كاش منو تو ميفهميديم اومدني رفتنيه تقصير اين آدمها بود تقصير اين دشمنا بود اونا اگه شب نبودن سپيده امروز با ما بود! + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 20:43 توسط Mali |
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم دل به تو دادم . فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن در بزمم نفسی . بنشین تاج سرم . تا از جان گذرم پا به سرم نه . جان به تنم ده چون به سر آمد . عمر بی ثمرم زآنکه من در دیار غمگشته ام غمگسار غم آفت جان ما تویی به وبلاگ دوستم بهنوش! سربزنيد + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:47 توسط Mali |
يکشب
تنها يکشب با تو ديدار کرده ام ! امشب بعد از هزار شب برای ساختن پل تمام خاطره هايم را بيدار کرده ام اما ، افسوس ! تا سپيده راهء درازی نمانده است ! + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 20:46 توسط Mali |
یادم میاد, یادم میاد , شب سرد زمستون
ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون تو نم نم های بارون ما با چشای گریون زیر لب میگفتیم , لعنت به این زمستون یادم میاد , یادم میاد , یه روز و روزگاری واسه هم مینوشتیم رو درختا یادگاری همه درختا رو بریدن , همه شاخه هاشو چیدن با جدایی بین ما , نفسی راحت کشیدن یه شبی سرد وسیاه بود آسمون بدون ماه بود روزگار با عشق ما یه رفیق نیمه راه بود رفتی دنیا بی وفا شد , زندگی دشمن ما شد قصه تلخ عشق ما , قصه عشق دشمنا شد ! یادم میاد , یادم میاد , بیداری های شبونه واسه هم می نوشتیم , نامه های عاشقونه دلامون خونه درده , زندگی تاریک وسرده ای وای , وای بر ما , اون روزا دیگه بر نمیگرده نه دیگه بر نمیگرده عجب شبی بود شب آخر , شبی که رفتی سفر شبی که یادم نمیره , صد دفعه مردم تا سحر یادم میاد شب آخر رو , بسته بودم پشت در رو بهت میگفتم که نرو , فراموش کن این سفر رو عجب شبی بود شب آخر , شبی که رفتی سفر لعنت به اين زمستون
زمستان۸۶كجايي؟!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 13:22 توسط Mali |
عصر ما عصر فریبه عصر اسمهای غریبه
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده کاش تو قحطی شقایق! بشینیم تو یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسا پر پرنده لبای بدون خنده چشما خونه سواله مهربون شدن مهاله نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق! بشینیم تو یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها اونقده میریم که ساحل از من و تو بشه غافل قایق و با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلای گل فروشش مثل اینجا آهنی نیست مثل اینجا آهنی نیست پس ببین یادت بمونه کسی هست اینو ندونه زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا!! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 20:36 توسط Mali |
بوزينه و انسان كسي زانسوي اقيانوسها در روزگاري گفته بود : انسان ،تبار و ريشة بوزينه گان دارد ولي اينسوي اقيانوسها ميبينم عكس گفتة او را من اينجا بارها ميبينم آن بوزينه گاني را كه تنها چهره شان با آدمي همرنگ و همسان است نه در گفتار و در كردار و در پندار من آدمگونه هايي را به گرد شهر ميبينم كه تنديس صداي تند يابو هايشان زولانه ميپاشد و ازفرياد رعد آساي شان در جنگل تاريخ بوزينه و انسان هزاران ساقه هاي انتقام و خشم ميرويد كساني را كه چوب دست خود را جامة چرمين به تن كردند و چركين زخمهاي كهنه را در پردة تيمار ها خونباره ميسازند و اما خويشتن را (( اشرف المخلوق )) ميخوانند چه سان پس ميتوان گفتن ؟ كه انسان در تبار و در نژاد و ريشه از بوزينه شد پيدا و شايد . . . آدمي آنسوي اقيانوسها در نسل از بوزينه مي آيد و اينسو از تبار آدمي بوزينه ميرويد! + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 22:52 توسط Mali |
سلام ! قسم خورده بودم دیگه آپ نشم درآخرین نامه که با اشك چشمانم با فرياد خاموشم به دنبال تو آمدم التماس كردم كه باز گردي اما تو باز نگشتي دیگه نا امید ناامید شدم دیگه واسه خودم مطلب میدم اصلادیگه مهم نیست کجایی چیکار میکنی با کی باشی میخوام یواش یواش موضوع وبلاگمو عوض کنم دیگه میخوام ازکسی که باعث همه مشکلات منه بد بنویسم میدونی که کی رو میگم؟آدم!!!
شك مي كنم به آدمك شك مي كنم به خبراي قاصدك شك مي كنم حالم بهم مي خوره از فرشته هاي الكي اين همه از ما بهترون، قديساي دروغكي شيطونه مي گه همه ي فرشته ها رو لو بدم چرا بايد وحشت كنم وقتي همه وصلیم به هم به فكر همسايه باشم تا به خودم كمك كنم نونِ خطيبِ مجلسو دلم مي خواد آجر كنم وقت موعظه مردمو از خنده روده بر كنم دلم مي خواد واسه عزا پيرهن قرمز تن كنم مي خوام شب يلدا رو چله ي تابستون كنم غريبه دشمنِ تو نيست،!! رمالِ بي دل دشمنه وقتي كه شلاق مي زنه اين خودشه كه مي شكنه! + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 20:12 توسط Mali |
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری کی می توان نگفتن کی می توان صبوری کی می توان نرفتن گیرم پری نمانده گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده با دوست عشق زیباست با یار بی قراری از دوست درد ماند و از یار یادگاری گفتی از روز سفر گفتم از من مگذر مجنون لیلا رفتی بی بال و بی پر؟ + نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 23:19 توسط Mali |
|